محمد مهدى ملايرى

235

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

و گفت : « موبدان موبد به ما گزارش كرد كه گروهى از اشراف كه آنها را نام برده بود ، و برخى از آنها بر درگاه ما حاضر و بعضى در شهرهاى ديگر بودند ، دينشان مخالف دينى است كه ما از پيامبر و دانايان خود به ارث برده بوديم ، و كه آنها در نهان به دين خود سخن مىگويند و مردم را به آن مىخوانند ، و در امر تباهى ممكلت است زيرا با اين حال رعيت يك‌دل نخواهد ماند تا همه آنچه را كه شاه در دين خود حرام مىشمارد حرام بشمارند و آنچه را كه او روا مىداند روا بدانند ، - كه اگر چنين چيزى پادشاهى را دست دهد لشگريان وى به‌سبب يكدلى و يكرنگى كه بين آنها و پادشاه حاصل گردد نيرو خواهند گرفت ، و وى در جنگ با دشمنان به آنان پشت گرم تواند بود . - من آن پراكنده دلان را خواستم تا با آنها گفتگو و مجادله شود و بر حقيقت واقف گردند و آن را گردن نهند ، و فرمودم تا آنها را از شهر و كشور و قلمرو فرمانروائى من دور كنند ، و هر سو به جستجو پردازند تا هركه بر دين آنها است با آنان نيز به همان‌گونه رفتار شود . و گفت : « تركهائى كه در ناحيهء شمال بودند شرحى از تنگدستى و

--> - نسخه‌اى از آن را در ديوان خود نگاه داشت ، و به كارداران خراج نيز نسخه‌اى داد كه از روى آن خراج ستانند ، و نسخه‌اى هم نزد موبدان بلوكها فرستاد و آنها را فرمان داد كه نگذارند كارداران بلوك بيش از آنچه در ديوان است و نسخه‌اى از آن نزد آنها است از خراجگزاران مطالبه نمايند ( ص 568 ) . در شاهنامهء فردوسى نيز در اين‌باره چنين آمده است : يكى آنكه بر دست گنجور بود * نگهبان آن نامه دستور بود دگر تا فرستد بهر كشورى * بهر كاردارى و هر مهترى سديگر كه نزديك موبد برند * گزيت سر و باژها بشمرند به فرمان او بود كارى كه بود * ز باژ و خراج و ز كشت و درود ( جلد هشتم ص 2316 ) در شاهنامه همچنين از نامه‌اى ياد شده كه خسرو انوشروان در اين‌باره به كارداران نوشته ، و مطالبى از آن نقل شده است : يكى نامه فرمود بر پهلوى * پسند آيدت چون ز من بشنوى ( ص 2316 )